بیشتر از شش سال ، اینجا خانه ی مجازی ِ من بود . خانه ی مجازی ِ حقیقت ِ من . حقیقت ِ فکر ها و احساس ها ؛ خوب و بد . اینجا جایی بود که دوستش داشتم ، چراکه خودم رو توش تزریق کرده بودم و دوستانی که مرا میخواندند و گه گاه گفتوگویی شکل میگرفت .
حالا که فکر میکنم ، میبینم این خانه ی مجازی ، حتی زندگی ِ حقیقی من رو هم تحت شعاع قرار داده بود و بهش پیچ و خم های تلخ و شیرین داده بود .
اما این خانه ای که آجر آجر اش مال ِ من بود ، در زمین ِ کس ِ دیگری ساخته شده بود . کسی که قرار بود " میزبان " باشد . بلاگفا .
با همه ی فراز و فرود ها ، بلاگفا رو هم دوست داشتم . عین ِ یه کوچه در آخر ِ آدرس ِ یک خانه بود . فوکوس پوینت دات بلاگفا دات کام . آره ! بلاگفا رو هم با تمام ِ خوبی و ها بدی ها ، کمی ها تلاش هایش برای بهتر شدن دوست داشتم .
تا اینکه همه چیز عوض شد ، تا اینکه زمان ِ فعل ِ " دوست داشتن " ماضی شد . دوست داشتم شد .
چند ماه ِ قبل ، درست زمانی که پُر از نوشتن بودم ، یک روز دیدم که کلید ِ خانه در قفلش نمیچرخد . در باز نمیشد . چند روز بعد ، نوشته ای جای کلید و قفل را گرفت که پوزش میخواست برای مشکلی که میگفت ظرف ِ چند روز برطرف می شود . لحن ِ نوشته دوستانه بود ، هرچند که از همان ابتدا ، یک سوال در ذهن ِ من شکل گرفت که خواهم گفت .
این چند روز ، تبدیل به چند هفته شد ، و حاصل ، پاک شدن ِ بخش ِ عمده ای از نوشته ها . نوشته هایی که شاید ارزش ِ عمومی نداشتند ، اما برای من ، بیانگر گذر ها و گریز های سالها بودن .
بعد از هفته ها ، بلاگفا با یک متن ِ اعصاب خورد کن دوباره شروع بکار کرد . متنی کم و بیش توهین آمیز . مبنی بر اینکه شاید شما ( یعنی من ، یعنی ما ) ناراحت و عصبانی باشید ، اما ما هر کاری از دستمون بر میومد رو انجام دادیم ، و اشاره ی توهین آمیزی به رایگان بودن ِ این میزبان ِ وب .
اون سوال ِ ساده ، هر روز مثل ِ جیرجیر ِ کولر توی مُخم بود . شروع کردم به ایمیل بازی با بخش ِ مدیریت ِ سایت . با کسانی که همواره ادعای پاسخگویی داشته اند . با کسانی که همیشه " پاسخگو نبودن " ِ دیگران را نقد کرده بودند . اما هیچ پاسخی نگرفتم . گشتم تا صفحات ِ مدیر ِ بلاگفا ( آقای شیرازی ) رو در شبکه های اجتماعی پیدا کنم . پیدا کردم . بسیار بسیار محترمانه سوالم رو از ایشان پرسیدم و استدعای یک پاسخ ساده داشتم . هیچ پاسخی نیامد .
کار حتی به جایی رسید که من ، من ِ متنفر از شبکه های اجتماعی ، برای ارتباط با ایشان ، ناچار به ساختن ِ موقت ِ یک صفحه ی توییتر شدم . هیچ پاسخی اما نیامد .
سوال ساده بود : " چرا پیش از چنین کاری ، مدیران بلاگفا اطلاع ندادند ؟ وقتی به سادگی میشد با یک اطلاع رسانی ِ ساده ، هر کس خودش یک نسخه ی پشتیبان از وبلاگ اش تهیه کند ؟ آیا مدیران فکر میکردند که چنین اتفاقی غیر محتمل است ؟؟؟ آیا مدیران و تصمیم گیران ِ بلاگفا ، در ماشینشان لاستیک ِ زاپاس ندارند ؟؟؟ "
و هنوز بعد از ماه ها ، هیچ کس هیچ پاسخی نداده است .
اما نوشتن ، اما نیاز به نوشتن در من ، باعث شد که بیش از این نتونم بنشینم . دست به کار شدم . دست به کار ِ تدارک ِ خانه ای دیگر . چراکه این رفتار ِ بلاگفا در عدم پاسخگویی آنقدر توهین آمیز بود ، که دیگه اینجا احساس ِ " خانه " بودن نداشته باشه .
مقدمات ِ خانه ی جدید رو آماده کردم و مشغول ِ انتقال ِ خاطرات ِ اینجا هستم . به محض ِ تکمیل شدن ، از شما دعوت میکنم که آنجا با من باشید . امیدوارم که باشید .
متن ِ ایمیل هایی که به بلاگفا و آقای شیرازی نوشتم رو میتونید در ادامه مطلب بخونید .
واقعا متاسف و در عین ِ حال خوشحالم که دارم از اینجا میرم . متاسف از این بابت که اینجا رو با همین حال و هواش دوست داشتم ، و خوشحال از این جهت که میتونم تلاش کنم برای ساختن ِ خانه ای دیگر . خانه ای که سهم ِ بیشتر و مطمئن تری از آن ، از آن ِ خودم باشد . . .