سَر ِ " آ " بی کٌلاه می ماند
وقتی
از مصدر ِ " آمدن "
با تو سخن میگویم . . .
. . . نوشت : چه چیز شعف انگیز تر از این میتواند باشد که آشنای غریب ، دوباره مشق ِ تار میکند و امید ، سنتور دار شده است ؟
شاید صداهای گوش خراش ِ دنیا قدری دلنشین تر شوند . . .
* عنوان پست برگرفته از نمایشنامه ی شاهکار ِ " داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد " نوشته ی " ماتئی ویسنیک " می باشد .
در این پست سعی میکنم برای یادبود ِ خودم ، چیزهایی که فکر میکنم باعث تازه ماندن ، پویایی و سازندگی یک رابطه میشود را ثبت کنم . چیزهایی هست که اگر ثبت نشود ، فراموش میشود در هیاهوی موج اتفاقات .
چون این به هیچ وجه یک نوشته ی علمی نیست ، از دوستان خواهش میکنم نکته ی دیگری اگر به ذهنشان میرسد اضافه کنند تا در موردش فکر کنم و احتمالا به کار ببندم . . .
گفتگو : به نظرم گفتگو ، مهمترین و حیاتی ترین اتفاق ِ انسانی ست که در هر مرحله از هر رابطه ای ، نقش ِ اساسی و اصلی دارد . " گفتگو " از جمله مهارت هایی ست که کمتر به کیفیت ِ آن پرداخته می شود ، اما بی شک زمانی که این اتفاق ِ مهم کمرنگ شود ، هر رابطه ای با هر عنوانی شروع به فروپاشی می کند .
به گمانم اولین چیزی که یک " صحبت " را به مرتبه ی عالی ِ " گفتگو " ارتقا میدهد ، هنر ِ " گوش دادن " است . خیلی وقتها ما تنها شنونده هستیم و شنوایی ، به خودی ِ خود حسی ست از حواس ِ پنجگانه . گوش کردن اما حاصل ِ تمرکز ِ همه جانبه بر آنچیزی ست که شنیده میشود . گوش کردن تنها از طریق ِ شنوایی نیست . خیلی از مواقع " حسی " ست که در طرف ِ مقابل ایجاد میکنیم مبنی بر اینکه : " من با تمام ِ وجود سعی میکنم تمام ِ آنچه میگویی را به درونم راه دهم ! "
گفتگو اما خودش نیازمند ِ حرف ِ مشترک است که در خیلی مواقع به خودی ِ خود ایجاد نمیشود . حرف ِ مشترک را میتوان ، و مهمتر از آن باید ایجاد کرد . فکر میکنم خیلی از مواردی که در ادامه ذکر میکنم ، عامل ایجاد گفتگو شود .البته کمتر رابطه ای را دیدم که طرفینش آنقدر رشد یافته شده باشند که از همین مرحله ی ساده بتوانند بگذرند ، دیگر چه رسد به رسیدن به مراحل بعد .
تکرار ِ خاطرات ِ گذشته : ممکن است کار ِ بسیار ساده و پیش ِ پا افتاده ای به نظر برسد ، اما فکر نمیکنم هیچ چیز مثل ِ تکرار ِ خاطرات ِ گذشته ، غبار ِ زمان را از نقره ی رابطه بزداید . لازم نیست چیز ِ خیلی خاصی هم بیان شود . قدم زدن در فلان پارک در فلان تاریخ ، خرید ِ با هم ِ فلان چیز یا حتی یک هندوانه خوردن ِ ساده . . . هر کدام از اینها میتواند موضوع ِ دقایق ِ طولانی گفتگو شود که تنش های جاری را به فراموشی بسپارد و طرفین ِ رابطه را پرت کند به روزهای خوش ِ گذشته ی تقویم ِ خاطرات ؛ که اگر ورق نخورند ، میپوسند . . .
پدربزرگی دارم که 91 سال دارد . نزدیک ِ 70 سال از زندگی مشترکش با مادربزرگم میگذرد ، اما هنوز هم وقتی خاطرات ِ مشترک ِ قدیمشان را برای چندهزارمین بار تعریف میکند ، چشمانشان میدرخشد . اصلا شوخی نیست ! فقط ِ عمر ِ زندگی ِ مشترکشان چند برابر ِ کل ِ سن ِ کسانی ست که تازه با هم رابطه ای را شروع میکنند . کسانی که بسیاری شان بسیار پٌر مٌدعا هستند و فکر میکنند چٌنان کسانی هستند و در چنان سطحی که رابطه شان ، رابطه ای روشن و پیش رونده و کلی حرف های قنبه سٌلنبه ی دیگر است . اما وقتی بی طرفانه نگاه میکنم ، میبینم همین پدربزرگ و مادربزرگی که به ظاهر و به اصطلاح ، بودنشان مربوط به چند نسل ِ قبل است ، خیلی خیلی بهتر و انسانی تر و متعالی تر از خیلی به اصطلاح تحصیل کرده ها و کسانی که مثلا برای خودشان کسی (!) هستند ، هنر ِ زندگی را بلدند . که اگر اینطور نبود ، هنوز هم بعد از 70 سال ، دلتنگ ِ همدیگر نمیشدند ، در کمتر از یک نصف ِ روز نبودن ِ دیگری ! بی آنکه خودشان بدانند ، بسیار از آنها می آموزم .
فعالیت های مشترک : خوانش ِ همراه ِ با هم ِ یک کتاب ، حفظ کردن ِ همزمان ِ یک شعر ، اندیشیدن در مورد ِ یک مطلب ِ دقیق انتخاب شده ، ورزش یا حتی پیاده روی ِ مشترک و هزاران هزار کار ِ همزمان ِ دیگر . حتی ظرف شستن با همدیگر .
وقتی با آشنای غریب هم خانه بودم ، قرار بر این بود که من غذا بپزم و او ظرفها را بشوید . اما یک اتفاق ِ خود به خودی باعث میشد موقع ِ غذا پختن ِ من او در آشپزخانه حضور داشته باشد و من موقع ِ ظرف شستن ِ او . همین زمانی بود برای گفتگو و هیچ کدام احساس نمیکردیم کاری را تنهایی انجام میدهیم و مهمتر از آن فکر نمیکردیم که مثلا من آشپز هستم و او ظرف شور .
دوستان ِ مشترک : آدم ها ناگزیر از ارتباط با دیگران هستند . ناچاریم با دیگران ارتباط داشته باشیم . اما در مورد ِ یک رابطه ی دو طرفه ، وجود ِ دوستان ِ مشترک ، علاوه بر آنکه محاسنی همچون ایجاد ِ زمینه ی گفتگوی مشترک ، حضور ِ اجتماعی ِ دلنشین برای دو طرف و . . . را در پی دارد ، در مواقع ِ بحرانی هم تکیه گاه ِ خوبی ست برای کمک گرفتن از آنها . . . و به طبع کمک دادن به آنها !
نقد ِ یکدیگر : گاهی رابطه به درجه ای از استحکام میرسد که حتی در بحرانی ترین شرایط هم طرفین ِ رابطه اطمینان دارند که اصل ِ رابطه به هیچ وجه دستخوش ِ کوچکترین خدشه و خراشی نمی شود .
اینجا ، جایی ست که میتوان آسوده صحبت کرد و حتی بحث های جدی ِ اساسی را مطرح کرد . باز هم ارتباط ِ با آشنای غریب ، این تجربه ی خوب را برایم به همراه داشت . از همان اول که با هم همخانه شدیم ، با هم قرار گذاشتیم که چیزهایی از همدیگر که آزار دهنده ست را بیان کنیم و با هم در موردش صحبت کنیم ؛ و چون میدانستیم هیچ غرض و مرضی از بیان ِ این حرفها نیست ، طبیعتا هیچ کدام ناراحت نمیشدیم و کاملا برعکس ، با اطمینان ِ اینکه ناقد ، هدفش بهتر و دوست داشتنی تر شدن ِ طرف ِ نقد است ، هیچ موضع و جبهه ای هم در مقابل حرف ِ یکدیگر نمیگرفتیم .
دور شدن ِ از یکدیگر : شاید در نگاه ِ اول عجیب به نظر برسد ، اما ارتباط ِ مشترک ، مثل ِ یک باله ی دو نفره ست . دو بالرین گاهی در نزدیک ترین فاصله ی ممکن از یکدیگر می رقصند ، و گاهی به شدت اما کنترل شده از یکدیگر فاصله میگیرند . و نزدیکی ِ بعد از این فاصله است که ناخودآگاه جذابیت ِ بصری و احساسی را در بیننده ایجاد میکند .
گاهی باید فرصت و فضای تنها بودن را به یکدیگر بدهیم . تاثیر ِ این اتفاق حتی در موارد ِ ناخواسته هم ملموس است . حتی وقتی کدورت ، باعث ِ دوری ِ موقت ِ دو طرف ِ رابطه می شود ، اگر آن ارتباط پایه های مستحکم ِ اصلی را داشته باشد ، بعد از مدتی دو طرف ِ ارتباط " دلتنگ " ِ یکدیگر می شوند و بعد از رفع ِ کدورت ، میبینند که بیش از قبل یکدیگر و رابطه شان را دوست دارند . حال اگر طرفین ِ رابطه به درجه ای از رشد یافتگی رسیده باشند ، خودشان این دوری را ایجاد میکنند . چگونگی اش بسته به شرایط متفاوت است . ممکن است به مکه فرستادن ِ مادربزرگ من باشد که پدربزرگم هدیه اش میدهد به خانومش ، یا ایجاد شرایط یک سفر ِ یک نفره و نفس کشیدن در هوای زمان ِ تنهایی باشد . نتیجه یکسان خواهد بود .
گاهی ارتباطات ِ شدید ، باعث ِ خفگی ِ طرفین ِ رابطه می شود . حال آنکه بهترین لباس را هم همیشه نمیشود مدام پوشید و فرزند را هم نمیشود بی وقفه در آغوش نگه داشت . ( برای مطالعه ی بیشتر کتاب ِ " بٌعد ِ پنهان " ، نوشته ی ادوارد هال ، ترجمه ی منوچهر طبیبیان ، انتشارات ِ دانشگاه تهران را به شدت توصیه میکنم . هرچند این کتاب در نگاه ِ اول در طبقه بندی کتب ِ معماری جای میگیرد ، اما سرفصل هایش به قدری جذاب است که خواندنش برای هر کسی که دوست داشته باشد با دیدی متفاوت پیرامونش را بنگرد ، بی اندازه شیرین خواهد بود . )
ایجاد رابطه و مهمتر از آن حفظ ِ کیفیت ِ آن رابطه ، توانایی ، مهارت و هنری ست که مثل ِ تمام ِ توانایی ها و مهارت ها و هنر های دیگر ، آسان به دست نمی آید . سطح ِ سواد و جایگاه ِ اجتماعی و این کوفت و زهر ِ مارها هم نه شرط ِ لازم است برایش و نه کافی . چراکه آنقدر مثال ِ نقض وجود دارد که این پارامتر ها را بی رنگ میکند . چه بسیار افراد ِ ساده و به اصطلاح عامی که زندگی و روابطشان آنقدر متعالی و آرامش بخش است که برون از حد ِ تصور است ، و چه به اصطلاح افراد ِ سطح ِ بالای جامعه که از اصول ِ اولیه ی یک ارتباط ِ سالم قرن ها دور هستند .
. . . نوشت : ایجاد و حفظ و تعالی بخشیدن به یک رابطه ، در واقع یک کار ِ تیمی ِ ظریف است . یک همنوازی ِ محض . آهنگ ِ یک ارتباط را برای همیشه نمیتوان مخفی کرد و صدا و کیفیت ِ گروه نوازی های زندگی ، دیر یا زود مشخص می شود ، و معلوم میشود آنچه که در ظاهر بوده ، فقط لبخوانی بوده و یا صدایی بوده که از ساز ِ جان ِ نوازنده های رابطه بیرون می آمده . . .
این یک مطلب ِ خشک خواهد بود . . .
سه نقطه نوشت ِ ابتدایی : هیچ آدم ِ ایده آلی در زندگی برای زندگی وجود ندارد . آدم ها برآیند ِ خوبی ها و بدی هایشان هستند . آدم ِ ایده آل ِ زندگی را باید ساخت و شاید این بزرگترین آفرینش ِ زندگی باشد . . .آفرینشی که خدا هم از آفریدنش عاجز است . . .
1 . بعد از چند هزار متر حفاری ، در عمق ِ پیش بینی شده ، فشار ِ چاه به حداکثر میزان ِ پیش بینی شده میرسد . تجهیزات ِ حفاری را خارج میکنند و شیرهای فشار شکن را روی چاه نصب میکنند تا بعدا تجهیزات ِ مربوط به استخراج را بر چاه نصب کنند و چاه وارد ِ مدار شود .
یکی از محاسن ِ فلات ِ ایران از نظر ِ نفتی ، فشار ِ بسیار مناسب برای خروج خود به خود ِ نفت از چاه است . البته این یک امر ِ همیشگی نیست و معمولا و بر اساس ِ پارامتر های مختلف ، وقتی عمر ِ مفید ِ چاه از میانه بگذرد ، باید عملیاتی تحت ِ عنوان ِ " ازدیاد برداشت " انجام شود که به اصطلاح چاه نمیرد . در این کار ، چاه را بر اساس ِ مورد و شرایط مخزن با تزریق ِ گاز یا آب ، فشار دار میکنند تا نفت ِ باقی مانده از چاه خارج شود .
تصور کنید یک پاکت ساندیس گرفتید و با نی داخل ِ آن فوت میکنید . بعد که پاکت فشار گرفت ، تا مدتی بدون ِ مکیدن ، ساندیس از نی خارج می شود . چنین اتفاقی با تزریق ِ گاز در چاه دقیقا تکرار میشود . جالب اینکه برای چنین اقدامی زمان ِ محدودی وجود دارد و اگر از زمان ِ طلایی اش بگذرد ، تزریق ِ گاز هم کمک ِ چندانی نمیکند و چاه پیش از آنکه به بهره دهی ِ کامل برسد ، میمیرد . ( اصطلاح ِ انگلیسیش هم تا جایی که یادمه همین بود . . . دِد ! )
2 . دو آدم ، دو انسان ، با هر شرایط و عنوان و جایگاهی نسبت به هم ، وارد ِ رابطه ای میشوند که این رابطه میتواند اسم های مختلفی داشته باشد . از هم اتاقی شدن ِ دو همکلاسی با هم ، تا همسر شدن ِ یک جفت خانوم و آقا .
در ابتدای رابطه ، کشف نشده ها و چیزهای جذاب ِ ظاهری و فکری و خوشی های جاری ِ معمولی و غیر معمولی ِ زندگی ِ با هم و خیلی چیزهای دیگر ، باعث میشود که آن رابطه خود به خود به پیش برود ، بدون ِ اینکه احساس ِ نیاز به این وجود داشته باشد که طرفین ِ رابطه باید برای پیش بردن ِ این رابطه تلاش ِ خاصی انجام بدهند . " بودن " و خیلی وقت ها صرفا بودنشان ، فوران میکند در میان ِ رابطه شان . اما این یک قضیه ی همیشگی نیست . همیشگی نبودنش نشانه ی ضعف هم نیست . روند ِ طبیعی ست . باید کاری کرد . از یه جایی به بعد ، باید در آرامش ِ پس از فوران ، به " هم آهنگی " رسید .
همیشه فکر میکردم و الان بیشتر یقین دارم که سالم بودن ، پویا بودن ، متمدنانه بودن ، انسانی بودن ، سازنده و رو به جلو بودن ِ هر رابطه ای ، نیازمند ِ انجام ِ یکسری اقدامات است . اقداماتی که کلیت ِ آنها باید آموخته شود و جزئیاتش ، باید بر اساس ِ خلاقیت و ذوق و علاقه ی طرفین ِ آن رابطه طراحی و اجرا شود . وگرنه بی شک آن رابطه فارغ از اینکه تا چه حد دوست داشتن و عشق و صمیمیت و چیزهایی از این دست در اونها شدید بوده ، محکوم به کپک زدگی ، گندیدگی ، زوال و در آخر فنا ست . . . و با به فنا رفتن ِ اون رابطه ( تاکید میکنم هر نوع رابطه ای که میخواد باشه ) طرفین ِ اون رابطه هم به . . . ی فنا میروند . احمقانه انگارانه ست اگر فکر کنیم یک رابطه بر پایه ی عشق و دوستی و صمیمیت ، توان ِ افراشته شدن و مهمتر از آن ماندن را دارد . البته اینجا یک تبصره وجود دارد و آن هم آدم هایی ست که هدفشون از رابطه ، به هیچ وجه درگیر شدن با اون نیست . خودشون رو درگیر ِ هیچ چیزش نمیکنن و مثل ِ یک چوب پنبه در نوسان ِ امواج بالا و پایین میرن و میگذرن . منظور نظر ِ من اصلا این دسته آدم ها نیستن .
هر چیزی کم کم براقی اش را از دست میدهد . لایه ای از اکسید روی آن را میگیرد . البته این اکسید همیشه هم بد نیست . چرا که آنچه مانع ِ زنگ زدن ِ فساد وار ِ مثلا آلومینیوم میشود ، همین لایه ی نازک ِ اکسید است . اما همه چیز را میتوان همواره ( یا لااقل در بیشتر مواقع ) براق نگه داشت . این بستگی به اهمیتی دارد که برای آن " چیز " قائل هستیم . مثلا تکه ای نقره یا جواهر را که برایمان بسیار عزیز است ، مدام " هااااا " میکنیم و با دستمالی ابریشمی ، تمیزش میکنیم .
اما برای تزریق ِ فشار ِ مثبت به چاه ِ یک رابطه ، برای افروخته نگه داشتن ِ چراغ ِ بودن ِ با هم ، برای براق نگه داشتن ِ رابطه ای که دوستش داریم چه باید کرد ؟ پاسخ ِ علمی اش را نمیدانم . اما در پست ِ بعد ، سعی میکنم آنچه در ذهن دارم و دوست دارم خودم در رابطه هایم بکار ببندم را ذکر کنم تا یادم باشد . . . تا یادم بماند . . .
شامش که تموم شد ، بافتنیش رو در آورد . سمت ِ چپم نشسته بود . همیشه جاش دور ِ میز سمت ِ چپ ِ منه .
برگشتم نگاهش کردم . گفتم : گرم شدی ؟ با شیطنت ِ همیشگی ش دستش رو زد به شیکمش و گفت : بعله بعله ! شام که بخورم سیر بشم گرم میشم !
بعد مثل ِ داش مشتی ها دستش رو مشت کرد و گذاشت رو پاش و نشست . زدم پشتش و گفتم : دمت گرم ! " گرم " ِ دم رو که گفتم ، یخ زدم . دستم رو پشتش موند . یخ زده . چقدر لاغر شده . . . چقدر لاغر . . .
خودم رو جم و جور کردم . صدام رو کلفت کردم و گفتم : بزنم به تخته هیکل میکل خوب میزونه ها ! و بازوش رو گرفتم .
برگشت نگاهم کرد . گفت : پَس چی خیال کردی !
تقریبا میتونستم با انگشت هام کل ِ بازوش رو بگیرم . بازویی که وقتی بچه بودم ، بالشم بود . بهش میگفتم مامان مرغه ؟ بالت رو باز میکنی سرم رو بذارم رو بالشم ؟ و دستش رو دراز میکرد . خیلی کوچیک بودم ولی دلم نمیومد تمام ِ وزن ِ سرم رو بذارم رو بازوش . ولی نرمی ِ خنکش رو دوست داشتم .
بعد میگفتم : مامان گاو میشی سوارت بشیم ؟ اونم چهار دست و پا میشد و من و داداشم میشتیم پشتش و مو هاش رو جای افسار میگرفتیم و اون ما ما میکرد و راه میرفت .
دستم رو بازوش بود . تقریبا میتونستم دور ِ بازوش رو با انگشت هام بگیرم . سالهاست که انگشت هام کشیده تر نشدن . ولی هیچ وقت نمیتونستم کلش رو تو دستم بگیرم . هنوز بالشم بود .
. . .
داشت ظرف میشست . رفتم تو آشپزخونه . گفتم : نن جون بذار بقیه ش رو من بشورم . قبول نکرد . گفت بجاش وایسا حرف بزنیم یه کم .
نشستم رو کابینت . دوباره بافتنیش رو پوشیده بود . معلوم بود درد داره . ولی آروم و صبور داشت کارش رو میکرد .
گفتم : نن جون ؟ گفت جون ِ نن جون . گفتم از من راضی هستی ؟ این سوالیه که هر از چند گاهی ازش میپرسم . با شیطنت ِ سرکوب شده ی همیشگی ش گفت : مگه جرات دارم راضی نباشم ؟ گفتم : نه ! جدی میگم . گفت : معلومه که راضی ام . چرا نباشم ؟ گفتم : اون جوری که فکر میکردی و انتظار داشتی شدم ؟ گفت : نه . راستش فکر نمیکردم اینجوری بشی . خیلی بهتر از اون چیزی شدی که فکر میکردم . به خصوص با این وضعیت و شرایط . واقعا خوشحالم .
پریدم کف ِ آشپز خونه . چهار دست و پا شدم . گفتم حالا جایزه ت اینه که یه کم گاو سواری کنی . ما ما کنان سعی کردم وادارش کنم بشینه روم . با خنده در حالی که دستش کفی بود و سعی میکرد تعادل ِ لرزانش رو حفظ کنه میگفت : نکن سه نقطه ! له میشی !
و انگار خبر نداشت 20 کیلو لاغر شده . . .
صحنه ی دوم :
و ناگهان . . . پرواز !
و نگاهی که در غرش ِ بالها
با بٌهتی
خاموش می ماند
در میان ِ خاطره ی کٌهن ِ آجر ها . . .

صحنه ی اول :
ظهر ِ گرم ِ بهار
دو کبوتر
با کفش های سرخ و گردنبند ِ سبز
جایی میان ِ امنیت ِ آجر های قدیمی
منقار بر منقار
چون بوسه هایی بیخودانه . . .

کٌناری در کِناره
و سکون ِ جاده ای
که بیتابی ِ شتابان ِ ماشین ها بر تنش می لغزد
جاده ای که دلتنگی ِ دل ِ تنگ را می بَرَد
و دل ِ تنگ ِ دلتنگ تر را باز میگرداند
دوری باطل
با خطی مستقیم روی نقشه
بیا با طعم ِ کٌنار
و ابطال ِ این دور ِ باطل باش . . .

هیچ کس ، هیچ وقت نمیتواند با یک دست " چهار مضراب " بنوازد . هرگز . هرگز . هرگز .
. . . نوشت اول : چیزهایی در زندگی هست که خلقشان با یک دست محال ِ محض است .
. . . نوشت دوم : گاهی دست ، ارزش ِ یک انسان ِ کامل را دارد ؛ و گاهی انسان ِ کامل ، بدون ِ دست هم کامل است .
. . . نوشت سوم : گاهی چهار مضراب هایی در زندگی پنهان است ، که ارزش ِ قرض کردن ِ یک دست ِ مطمئن ِ هماهنگ ِ هم نوا برای نواختنشان را دارد . . .
. . .
. . . نوشت چهارم : ساز موجود ِ فوق العاده عجیبیه . اصلا مهم نیست کیفیت ِ ساختش چقدر عالی یا معمولی باشه . وقتی مدت ِ طولانی سروقتش نری ، باهات قهر میکنه . دیگه راحت کوک نمیشه ، دیگه اجازه نمیده مضراب هات جایی که باید فرود بیان ، صدای اصلیش رو نمیذاره بشنوی . این ربطی به خشک و زمخت شدگی ِ انگشت ها هم نداره . یه چیزیه فقط مختص ِ ساز . حالا میخواد یه ساز ِ عالی باشه ، یا مثل ِ مال ِ من یه ساز ِ بیخود ِ مشقی ِ بدکوک ِ چِغِر . فکر کنم سازها هیزم شدن رو به اینجوری ساز بودن ترجیح بدن . شاید این یکی رو هم باید بسوزونم . . .
صبوری کن ! خواهیم ایستاد . " ایستاده " خواهیم ایستاد . رد ِ شادی را بر آسمان تماشا خواهیم کرد . درختهای بی برگی را که روشن اند . کنار ِ هم .
صبوری کن ! ازدحام خیابان ها که فروکش کرد ، راه خواهیم افتاد . رد ِ ستاره ها را تماشا خواهیم کرد . سرمایی حس نخواهی کرد . سکوت ِ " آن جاده " در اطمینان ِ صدای قدم ها و حرف ها و بودن هایمان سرشار خواهد شد .
خواهد شد !

چیزهای زیادی برای نفهمیدن هست . و چیزهای کمی برای فهمیدن . اما چه چیزی واقعا انسان را برای فهمیدن ِ اندک ها ترغیب میکند ؟ شاید . . . شاید . . . و باز هم شاید " کیفیت " ِ فهمیدن ها . نمیدانم . نمیدانم . اما میدانم تا کسی نخواهد ، کمترین و بدیهی ترین چیزها را هم نمیفهمد .
دوست داشتن ، ادراکی از این دست است . . . میدانم !
. . . نوشت : برآورده شدن بعضی آرزو ها ، در اختیار ِ مستقیم ِ خود ِ آدم هاست . بستگی داره چقدر بخوان و تا چه حد بتونن برآوردش کنن . اگر تونستن ، اون وقت میشن خود ِ خدا و دیگه نیازی نیست منت ِ هیچ خدایی رو بکشن . آرزو های اینجوری رو باید برآورده کرد . بدون ِ لحظه ای تامل .
بند چهارم ؛ حالا دیگر اَژدهاک راه افتاده است . اندیشه اش او را برخیزانده است و به سرزمینی دور و تهی پیش میبرد . حالا دیگر اَژدَهاک با کوه ِ اندوهانش از زمین ِ پر درد برخاسته و راه افتاده است .
راه افتاده تا جایی را بیابد تا مارهای درونش را به خاک ِ تیره بسپارد . از راه هایی گذشت که میپنداشت ناشناخته است . اما آیا واقعا ناشناخته بود ؟ آیا این همان راه هایی نبود که او را اژدها کرده بود ؟ پس چرا اینقدر برایش ناشناس و نا باور بود ؟ باری ! او آوازی جز به اندوه نخواند . . .
به گور رسید . آیا تیره تر از گور خاکی هست ؟ آیا آنقدر تیره است که تیرگی ِ مارهای اژدهاک در آن محو شود ؟
نه ! گور چیز ِ دیگری میگوید . مارهایش را بی او نمیخواهد . گور میخندد . گویی پیش از او هم اژدهاک هایی با همین طلب به او رجوع کرده بودند . گویی او اولین اژدها نیست و آخرینش هم .
و اَژدَهاک هنوز خودش را جدای از مارهای روی شانه اش میپندارد . فریاد می زند . گَردباد پاسخ میگیرد . به راه می افتد . نفرین می گوید . و پژواک ِ صدایی که هزار سال ، سه هزار سال ، هفت هزار سال ، همیشه هزار سال در راه های دور طنین می افکند ؛ گویی این فریاد و نفرین ، فریاد و نفرینی بوده که هزار سال ، که سه هزار سال ، که هفت هزار سال پیش از آن مردی با فریاد ِ بلند ِ گریستن سر داده و اکنون از حنجره ی او بیرون میریزد . گویی همیشه همه کس از همان راه ها با همان فریاد گریسته . . . که میگرید . . . که خواهد گریست .
اژدها به فکر ساختن ِ خانه ای برای خود است . پس راه به سوی شهر ِ نزدیک میکشد . شهری که او را برای خوراک ِ مارهایی که پیش از او به آن شهر پناه برده اند میخواهد . و اژدهاک هنوز خودش را مجرد ِ از مارهای دوشش میداند .
فریادی بلند ، که سه هزار سال پس از آن ، مردی که از راه ِ دور میگذشت با همان فریاد بلند میگرید . که گریست .
بند ِ پنجم ؛او دوباره به راه افتاد . او نی مینواخت برای آراماندن ِ مار های درونش . و تا به حال فکر کرده بودید که " رام " برعکس ِ " مار " است ؟ و تا به حال اندیشیده بودید به اژدهایی که از راه های تنگ ِ کور ِ بیخود ِ بی انجام ِ خاموش ِ خفتیده ی بی انجام میروند و نی میزند ؟ راه هایی که هنوز ناشناخته بودند . و هر چیز در تناقض ِ محض با هر چیز ِ دیگر است . چونان خود ِ ما که دوست داشتن هایمان با نفرت ، خواستن هایمان با تردید ِ نخواستن ، زندگی مان با نَفَس ِ مرگ ، شادی هامان با گزند ِ تلخ ِ اندوه آغشته است . و خودمان که با خودمان در جنگیم . در جنگی که نمیخواهیم پایانی برایش باشد ، که میپنداریم پس از آن دیگر کاری نداریم . که دیگر فراموش میکنیم چگونه میتوان زندگی کرد ، باید زندگی کرد .
و تصور کنید چه نینوایی ست نی نوازی اَژدَهاکی که دردش را با نی میزند و نی اش را با درد . و تصور کنید نی ِ چوپانی را که گله ای مار را به جای گوسپندان بخواهد بیارامد . . .
ستیزندگی ِ هر چیز با هر چیز ، فغان ِ ماردوش را بر آورد و این پرسش را فریاد کرد که گریخته است ؟ و همیشه همه ی اژدها ها در گریز اند . . . خودمان مگر چنین نیستیم ؟
و دیگر جایی برای نی نوازی نبود . دست های سخت ، شستند نی چوپانی را . شاید این سوال از ذهن ِ ماردوش گذشته بود که حالا که همه چیز با همه چیز در نبرد است ، پس چرا این دو مار یکدیگر را نمیبلعند تا مرا ، تا جان ِ مرا آسوده کنند ، و شاید پنداشته بود که نی ِ چوپانی آنقدر رامشان کرده بوده که بر دو شانه اش رقص کنان زیست میکنند .
مارها با خروش برخاستند و او به سمت ِ شهری رفت که در آن دادگری نبود . که گویی دیگر دادی نداشت . و به پای دیوار های بلند ِ بیدادگر شهر ِ تیره رسید . . .
بند ششم ؛ شهر ِ بی دادگر چه چیز جز آشوب میتواند داشته باشد ؟ چه چیز جز مردمان ِ بیمار ِ پیوسته ی زنجیری ؟ چه چیز بر این شهر میتواند بگذرد جز تب آلودگی باد ِ سرگشته ؟ و مگر شهر ِ زندگی های درونی ما هم چنین نیست ؟ مگر نه اینکه وقتی زندگی مان را ورق میزنیم و به شهر ِ بی دادگر ِ درونمان میرسیم ، میبینم مملو از آدم های نزدیک و دوری ست که بیمار اند ؟ و زنجیری ؟ و دیوانه ؟
اژدهاک این شهر را دید . شهری که مردی در آن سینه ی خود را میشکافد و دیگری رگ ِ خود را میزند تا مطمئن شود از بودن ِ قلب و خون و دیگر نفسی برای مزه مزه کردن ِ این اطمینان برایش باقی نمیماند . و مگر ما نیز چنین نیستیم ؟ مگر نه اینکه تمام ِ انرژی مان را برای اثبات ِ دوست داشتنمان صرف میکنم و بعد لاشه ای میشویم لش ؟ مگر نه اینکه گاهی تمام ِ انرژی مان را برای رهانیدن ِ خودمان از چنگالهای متعفن ِ آنکس که نمیخواهیم صرف میکنیم و بعد آنقدر رد ِ خراش بر دستان و گردنمان میماند که همه ی کبودی ها را باید زیر گونی ِ نفرت و مدارا پنهان کنیم و دیگر نتوانیم پذیرای صداقت هیچ دستی باشیم ؟
و در مه صدایی آمد ، زنجیری سخن میگفت : اژدها ! رنجت با شکوه است ! حرف مرا بشنو و به سوی دژ ِ بلند دیوانه برو . یامای پادشاه آنجاست و او به تو میگوید چه میشود . . .
اژدهاک به راه افتاد و کم کم فهمید انجا که میرود ، همان جایی ست که روزی کشتزار ِ سبز ی او بوده و حالا ریشه ی هر گیاهی در آن خشکیده و به جای آن دژی بلند روییده است . و فریاد کرد .
و مگر ما خودمان هم اژدها وار ، گاه گاهی که به گذشته ی خودمان برمیگردیم ، نمیبینم که آنجایی که دژ های مخوف روییده ، روزگاری کشتزار ِ خرم و آرام ِ ما بوده ؟
پس اژدهاک رو به سوی دژی دارد که در درون ِ خودش روییده . . .
اگر هنوز کتاب را نخریدید ، میتوانید بند چهار و پنج و شش را بر اساس ِ اصل ِ روایت ِ کتاب ، در زیر بشنوید . . .
ادامه دارد . . . ( احتمالا ! )